مگر می شود آدم فقط يكبار عاشق بشود ؟

مگر می شود آدم فقط يكبار mü*5#~82 بشود ؟

عشق ابدی فقط حرف است ...

پيش می آيد كه آدم خيلی خاطر كسی را بخواهد ‌، اما هميشه وقتی آدم فكر می كند كه دلش سخت پيش يكی گرفتار است ، يكدفعه ، يك جايی ،  ميبيند كه دلش ، ته دلش ، برای يكی ديگر هم می لرزد ...

اگر باوفا باشد ، دلش را خفه می كند و تا آخر عمر حسرت آن دلر زه برايش می ماند .

اگر بی وفا باشد ،  می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند .

هيچكس حكمتش را نمی داند ...

حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را ...

 

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤


خوب به هم نگاه كنيم

وو عشق؛

تنها عشق ،مرا به وسعت اندوه زندگيها برد.

مر ا رساند به امكان يك پرنده شدن.»

 

 

كسي نمي داند آخرين سلامش را چه وقت خواهد گفت وآخرين سلامش را چه كسي پاسخ خواهد داد.

وقتي به اين موضوع فكر مي كنم،دلم مي خواهد وزنه اي به آخرين لحظات بياويزم و سلامم را طولاني تر از هميشه ادا كنم.

اگر بدانم اين آخرين سلام است،گل مريمي خواهم چيد و هنگام گفتن آخرين سلام آن را به تو هديه خواهم داد.

 

تو كه آخرين سلامم را پاسخ خواهي داد،بعدها بگو سلامم گرم بود؟

مرا ببخش اگر سردي  آخرين سلام دلت را آزرد.

 

چه كنم كه فرصت جبران نبود و من غافل به گمان اينكه باز فرصت هست،به سادگي از آ‎ن گذشتم.

 

چه كسي مي داند آخرين نگاهش بر چه كسي خواهد نشست و آخرين بار چه كسي او را نگاه خواهد كرد؟

 

من وقتي به اين موضوع مي انديشم گيج مي شوم و از انتخاب آخرين تصوير،آخرين عزيز،او كه در آشيانه چشمم براي هميشه لانه خواهد كرد به فكر فرو مي روم.

 

اگر بدانم اين آخرين نگاه است،چشم از تو بر نخواهم گرفت.

 

اي عزيز!تو كه آخرين نگاهم از آن توست،به من بگو نگاهم پر مهر بود؟!

مرا ببخش اگر سرسري از تو گذشتم.

 به اين خيال خوش بودم كه تورا بارها خواهم ديد.

 

زندگي در نظرم رودخانه اي مي آيد كه با شتاب در جريان است و ناگهان در گوشه اي از تابلوي زمان از حركت مي ايستد.

 

تو كه زمان توقف رودخانه عمر مرا شاهد خواهي بود،بعدها به من بگو آخرين لحظات آبي ام كجا بي رنگ شد؟!

 

چه كسي مي داند آخرين نگاه ،آخرين سلام،به پدر،مادر،برادر،خواهر،همسر،

فرزند،همسايه يا دوست كي خواهد بود؟

شايد اين آخرين نگاه و آخرين سلامم باشد.خوب به هم نگاه كنيم،آنقدر كه همديگر را دوست داريم.گرم به هم سلام كنيم،آنقدر كه شايد اين آخرين مجال باشدو سلام ديگر خيالي بيش نباشد.                      

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳


بازگشت عظيم

جاروی نامريی غول آسايی كه چشم اندازها را تغيير می دهد و از شكل می اندازد و پاك می كند ، از ميليون ها سال پيش دست به كار است ، اما حركت هايش كه پيش از اين آهسته و نا محسوس بود ، اكنون چنان سرعت گرفته كه مانده ام آيا امروز ، تحقق اديسه ممكن است ؟

آيا حماسه بازگشت به روزگار ما هم تعلق دارد ؟

اگر روز بعد كه اوليس در ميدان ايتاكا از خواب بر می خواست ، درخت زيتون قديمی را بريده بودند و نمی توانست در پيرامونش هيچ چيز را باز بشناسد ، آيا باز هم موسيقی مسحور كننده ى بازگشت عظيم را می شنيد ؟

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳


نوروز ، پيروز

وقتي از خواب پريدم ، دنيا آنقدر به من نزديك شده بود ... كه انگار اشيا’ به چشمهايم خيره شده بودند و انگار در آرزوي دورها ، فقط خواسته بود م دنيا را نزديك تر ببينم ...

حرف هاي زير چتر را ، كودكان جهان را ، ماه و پرسه ي برف را ، عشق و انسان را و تو را كه خيره به اين دنيا زندگي مي كني ...

و انگار دلم خواست با هم زير چتري جمع شويم كه من هنوز آن را باز نكرده ام ...

-*-*-*-*-*-*-

 

امشب

پرنده اي كه رفته بود

باز مي گردد

با آوازي از دور

و در تاريكي شاخه ها

سيبي مي افتد

تا من

گوش دهم به بي كراني باغ

 

حالا

شب آمده است

در سكوت آمده است ...

و پشت پنجره ام كه ابري است ...

پرنده ي كوچك

نوك ميزند

به شيشه ام از شوق ...

 

پنجره مي گشايم

در نور فانوس

كه آويخته بر تيرك ايوان ،

بر ديوار كاهگلي

باران مي بارد

و من

گم مي شوم آرام ، در صداي پرنده و باغ .

 

بايد ، عاشق شد و خواند ...

بايد ، انديشه كنان پنجره را بست و نشست ...

 

نوروز پيروز

  
نویسنده : امير ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢


دگرديسی عشق ...

روزی از اين دگرديسی عشق ... در خود عشق ، حكايت خواهم كرد ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢


مي خواهمت ...

مي خواهمت ، كه دوستم بداري ، همچنان كه شاعري انديشه هاي اندوهناكش را .

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢


انسانها ، با سرعت نور ، از عشق ، می ميرند ...

برف های جاودانه ی كودكی ...

آنگاه كه بازی می كنيد و هيچ كس بازی كردن شما را تماشا ، نمی كند ...

آنگاه كه می ميريد و هيچ كس نظاره گر ِ مرگ شما نيست ...

هيچ كس نيز ، آ نجا نيست تا ببيند در شكوه ِ خنده ای ديوانه وار ، چگونه از نو زنده می شويد ...

انسانها ، با سرعت تمام ، می ميرند ...

انسانها ، با سرعت نور ، از عشق ، می ميرند ...

درد ،‌آنها را در خود غرق می كند ، راه را بر نفسشان می بندد ، در خود می سوزد و ، يك ثانيه بعد ، از نو زنده می شوند ، در حاليكه  اشك های پيشين را به فراموشی سپرده اند ...

انسانها ، بر زمين ِ كوبيده ی خدا ، ميخوابند ، می زيند و می ميرند ...

 

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢


جمله احساس های ما خيالی اند ...

  دوست ِ عزيزم …

در زندگی من ، اندكی دانايی وجود ندارد و نيز ديوانگی !

به درستی نمی دانم در زندگی من ، چه چيزی هست ... شايد صرفاً زندگی !

و ، آميزه ی تنهايی و دانايی و ديوانگی …

تنهايی چنان بی پروا خانه ی مرا اشغال ميكند ، كه به تصور در نمی آيد …

هيچ چيز را بيرون از خود به حال خويش رها نمی سازد ، جز صفحه ی كاغذ سفيد را .

آنگاه كه می نويسم ، كمتر از هر زمانی تنها هستم ...

 تنهايی آنگاه كه در يك زوج ، بالا ميگرد ، هولناك است و بدكار ...

آنگاه كه به خانه من در می آيد ، چگونه بگويم ، آسوده است .

عادات خود را دارد و مكان مهيای خويش را .

تنهايی بيماريی است كه تنها در صورتی از آن شفا می يابيم كه بگذاريم هر آنچه می خواهد بكند و به خصوص در پی علاج آن بر نياييم ، در هيچ كجا !

 ،همواره از آن كسان بيم دارم كه تنها بودن را بر نمی تابند و از زندگی مشترك و كارو حتی دوستی و حتی ابليس آن چيزی را می خواهند كه نه زندگی مشترك و نه كار و نه دوستی و نه ابليس ، قادر به دادن آن نيستند و آن ، محافظت در برابر  خويشتن است و اطمينان از اينكه هيچ گاه با حقيقت تنهای زندگی خويش ، سر و كار نداشته باشند ...

اين مردمان در خور همنشينی نيستند .

 ناتوانی آنان در تنها بودن ، ايشان را مبدل به تنها ترين مردمان دنيا می سازد ...

 

پيش از آنكه بشناسمت ، سايه ای از تو را در چهره های نقش شده با مركب احساساتی كتابها بطور مبهم ديده بودم ...

 و ، سپس اين خيال را وانهادم ...

 عشق ، از مقوله ی احساس نيست ... جمله احساس های ما خيالی اند و هر اندازه هم كه ژرف باشند ، در آنها جز به خويشتن بر نمی خوريم ، يعنی به هيچ كس !

 عشق دارای هيچ جنبه ی احساساتی نيست ...

 عشق گوهر پالوده ی واقعيت است و سخت ترين اتم آن . عشق ، واقعيت رهيده از قيد و بند عشقهای خيالی ما است ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢


خواب نيستی اما نمی توانم تصور كنم مرده باشی ...

 چه ساده بود ، مرگ ...

چه آسان بود ، رفتن ...

و چه باور نكردنی !

 

خواب نيستی اما نمی توانم تصور كنم مرده باشی

يك لحظه ، فقط يك لحظه چشمانت را باز كن و حرفی بزن ...

بگو چه اتفاقی افتاده است !

شايد من مرده ام

و اين ، كابوس ِ بعد از مرگ است !

ايكاش اينگونه بود ...

 

در حيرتم از اين همه گريه

مگر اتفاقی افتاده است ؟

بگو چه ، اتفاق افتاده است ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢


باد ، برگ ها را بر زمين سرد پراكند !

درخت ، برگ برگ هستی اش را نيك می شناخت ...

برای هر برگ نامی گزيده بود .

باد ، برگ ها را بر زمين سرد پراكند !

برف برگ ها را خفه كرد ...

درخت همچنان به برگ هايش می انديشد و در دون خود به طنين نام آنها ، گوش می سپارد ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢


نميدانی مگر دردم ، نميدانی مگر دردم

مرا می بينی و هر دم ، زيادت ميكنی دردم ........ ترا می بينم و ميلم ، زيادت ميشود هردم

بسامانم نمی پرسی ، نميدانم چه سر داری ........ به درمانم نمی كوشی ، نميدانی مگر دردم  

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢


تولدم مبارك :*

من ‚ در دنيايی زاده شده ام كه در آغاز نمی خواست يك كلمه درباره ی مرگ بشنود و تا به امروز كه به آخر خط رسيده است در نيافته است كه در اصل ‚ محكوم به نشنيدن يك كلمه ی مهر آميز است ...

*-*-*-*-*-*-*-*

تولدم مبارك

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢


همين هيچ ، خود گنجينه ای با ارزش است

حقيقت چندان از ما دور است كه وفتی از دور دست ها به ما می رسد ... ديگر هيچ چيز از آن بر جا نمی ماند ، همين هيچ ، خود گنجينه ای با ارزش است ...

اگر توماس ِ مقدس ، انگشتش را روی زخم ِ مسيح رستاخيز كرده می گذارد ، برای آن نيست كه به ترديد خود پايان دهد ... بلكه برای آن است كه نشان دهد زندگی گاهی چنان رو به نابودی پيش می رود و باز يافتن آن چندان سوزاننده می شود كه جز سكوت - و لمس ِ پيكر معجزه يافته ای ... ديگر راهی باقی ، نمی ماند .

 

 

  
نویسنده : امير ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢


من مينويسم تا چند جمله بيابم ...

من می نويسم ...

من مينويسم تا چند جمله بيابم .

جمله هايی چنان شفاف و آيينه وار كه مانند برگ كوچكی كه با نور صيقل يافته و در باد می رقصد ... بدرخشد .

  
نویسنده : امير ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢


دستان من ...

به مكث ِ برگي مي ماند ...
- هنگام فرو افتادن از درخت -
مكث سر تو بر سينه ي من
و دستان من بر گيسوان ِ تو ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢


كلام عاشقانه ، كلامی است محو ... آن را نه می توان گفت ، نه می توان شنيد .

يك نامه عاشقانه !

با تلفن نمی توان يك نامه ی عاشقانه نوشت ...

نه !

به اين دليل كه صدا كافی نيست ، بر عكس ، به اين دليل كه صدا زيادی است ...

تنها در انزوا ! در نبود ِ نفس ، در نبود همه چيز ، می توان از عشق سخن گفت .

اين را ديروز در قرن دوازدهم ، مردم خوب می دانستند ...

اين را وقتی آواز " عشق از راه دور " ، ملكه ی غايب را می خواندند ، از بر بودند !

دوری ، ملايمت به همراه دارد ... فقدان ، يار را رام می كند .

امروز‌، زن ها هنوز اين موضوع را می دانند .

آنها در باره عشق ،‌ با سايه شان ، با آينه شان ، يا با لباس هايشان صحبت می كنند - اما نه با كسی كه تمام اين نورها ، تمام اين سبزه های چيده شده در غيابش ، برای او ميسوزد ...

كلام عاشقانه ، كلامی است محو ... آن را نه می توان گفت ، نه می توان شنيد .

وقتی اين كلام گفته يا شنيده می شود ، ديگر عشقی نيست كه می رقصد ، عشقی است كه استدلال می كند . به يك قرار داد عاشقانه بدل می گردد  ، به جير جيری عبث ، به تكراری بيهوده بين حرافی و مردن ...

 

 

  
نویسنده : امير ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢


همه بر اين باورند كه اگر دوست داشتن شدت يابد به مرحله عشق ميرسد ...

اگر آدمی واقعاً و صميمانه كسی را دوست داشته باشد حتما ً همه ی مردم دنيا و زندگی را دوست می دارد ...

*-*-*-*-*-*-*

اگر من بتوانم به كسی بگويم : تو را دوست دارم ، بايد توانايی اين را هم داشته باشم كه بگويم من در وجود تو همه كس را دوست دارم ، با تو همه ی دنيا را دوست دارم  ، در وجود تو ، حتی خودم را دوست دارم !

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢


نيامدن تو ، دليل بر نبودن آن همه خاطره نيست ...

اكنون ، شوقی دارم و من كه پرده دار ِ راز اين آسمان وهم آلوده ام !

خوب می دانم ،

كه نيامدن تو ، دليل بر نبودن آن همه خاطره نيست ...

 حالا می دانم

كه يك شب بعد از آمدن آن ترانه ی آرام ِ باران

و خوردن آن نسيم هميشه آشنا بر چهره ام ،

صدای پايی را خواهم شنيد كه دوستش دارم ...

 

  
نویسنده : امير ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢


وتو ، نيامدی ...

برای آمدنت ...

تا آنسوی كوچه سار باران خورده ی اين خاك نا رفيق ،

چراغهای بسيار بر سر آلاله های عاشق

و شمعهای فراوان

در شبستان رويای پر از ترانه ام ، روشن كردم ...

وتو ، نيامدی ...

*-*-*-*-*-*

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢


سحر ِ آواز ترانه ی باران ...

بعد از رفتنت ، آسمان هم ديگر نباريد ...

و زمين ، به تمنای ديدن رنگين كمان ِ آن نگاه گرم

از پس  بارشي مداوم

خسته و خيس ...

در كنار آن دشت ِ تب زده ی باران خورده به انتظار نشسته و در خواب ، فرورفته است ...

در اين شب تيره ی وهم آلود ،

رهگذاری خبری از تو نمی گيرد

و من ِ تب زده ، به اين سحر ِ آواز ترانه ی باران و باز آمدن تو ، می انديشم ...

  
نویسنده : امير ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢