انسانها ، با سرعت نور ، از عشق ، می ميرند ...

برف های جاودانه ی كودكی ...

آنگاه كه بازی می كنيد و هيچ كس بازی كردن شما را تماشا ، نمی كند ...

آنگاه كه می ميريد و هيچ كس نظاره گر ِ مرگ شما نيست ...

هيچ كس نيز ، آ نجا نيست تا ببيند در شكوه ِ خنده ای ديوانه وار ، چگونه از نو زنده می شويد ...

انسانها ، با سرعت تمام ، می ميرند ...

انسانها ، با سرعت نور ، از عشق ، می ميرند ...

درد ،‌آنها را در خود غرق می كند ، راه را بر نفسشان می بندد ، در خود می سوزد و ، يك ثانيه بعد ، از نو زنده می شوند ، در حاليكه  اشك های پيشين را به فراموشی سپرده اند ...

انسانها ، بر زمين ِ كوبيده ی خدا ، ميخوابند ، می زيند و می ميرند ...

 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرمه

شايد همين فراموشکاری اجازهء دوباره زيستن به ما ميدهد ... اگرنه کی ما را توان آن بود ....

من

زيبا بود... و جمله آخر زيباتر

باران پائیز

دوست خوبم از ابراز لطفت بی نهایت ممنونم . این متنت من و یاد این انداخت که گاهی حس می کنم خدا خوابش برده . چون توجه خدا برام از توجه هر موجود دیگه ای ارزشمند تره ...

gholi

يه جورايی ايول

من

و من باز آمدم ولی...

قلم و کاغذ و احساس

سلام متن بسيار زيبايی بود .. البته همه با عشق نميميرنآخه خيلی مشکل عاشق ماندن ...موفق باشيد