خواب نيستی اما نمی توانم تصور كنم مرده باشی ...

 چه ساده بود ، مرگ ...

چه آسان بود ، رفتن ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و چه باور نكردنی !

 

خواب نيستی اما نمی توانم تصور كنم مرده باشی

يك لحظه ، فقط يك لحظه چشمانت را باز كن و حرفی بزن ...

بگو چه اتفاقی افتاده است !

شايد من مرده ام

و اين ، كابوس ِ بعد از مرگ است !

ايكاش اينگونه بود ...

 

در حيرتم از اين همه گريه

مگر اتفاقی افتاده است ؟

بگو چه ، اتفاق افتاده است ...

/ 8 نظر / 5 بازدید
...

برف برگ ها را خفه كرد ...

raha

پائلوکوئيلويي مينويسی!!!

شماره يك

از تو هم خبری نيست... منتظر يه نوشته بکر باشم ديگه؟ منتظرم :) خواب نيست، نمرده هم. شايد اين يه بازي جديد باشه. شايدم چشماش ديگه اينجا رو نمي بينه. يا گوشاش ديگه حرفاي اينجايي رو نمي شنوه. شايد دنبال منظره و صدا و هواي تازه اس...

shaghayegh

سلام ............ مرگ هم عرصه ی بايسته ای از زندگی است ....... کاش شايسته ی اين خاکسپاری باشم ....... موفق باشد .

راحله

و او که خواب نيست حتما بيدار است و اگر هم مرده باشد ... بيدار شده !

خط آخر--اهورا

به نام مهر...سلام...مردن...در ذهن نمي ميرد..خاطره اش هنوز دارد تو کوچه بازی ميکند...خاطره اش هنوز دارد برای کودکش لالائی ميخواند..خاطره اش هر روز صبح کوچه را جارو يزند و چايی دم ميکند..خاطره اش هنوز می گويد دوستت دارم..ميگويد من عاشق شده ام مادر...خاطره اش هنوز که هنوز..داد می زند: سهم من از زندگی اين است؟...« آری سهم من اينست..سهم من آسمانی است که آويختن پرده ای آنرا از من می گيرد...»...هنوز می گويد : من می خواهم زندگی کنم.........در اذهان شما...شفای بيماران حادثه بم سور حمدی بخوانيم...حق